جای خالی فوکو - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 2:46
یکی از تجربههای منحصربهفرد بودن در کلانتری، تجربهی سر و کله زدن با دیوانگان است؛ دیوانه بهمعنای «تحتاللفظی» و «غیر مجازی» کلمه. چنان که تعداد رفتارهای «ناهنجار» بیشتر از تعداد رفتارهای «بههنجار» است، تنوع در میان دیوانگان، بیشتر از تنوع در میان آدمهای «نرمال» است. دیوانهها یکی از مشتریان ثا
هستم پس نیستی - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 2:46
گاهی احساس میکنم همهی آنچه از زندگیام میخواهم دوباره دیدنت است. دوباره ببینمت و همین. نه حرفی دارم برای گفتن و نه نای حرف زدنی. فقط ببینمت و منتظر بمانم و امیدوار تا شاید چند کلمهای برایم حرف بزنی. دوباره به یاد روزگاران با هم بودن، به چشمانت نگاه کنم و محو شوم. از خود بیرون شوم و بهناگاه به
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید/ دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 15:26
شعر را حتی اگر تنهایید، بلند بخوانید. برای خودتان بلند بخوانید. بگذارید گوشتان مست شود. شعر را که بلند میخوانید، آن را بهتر میخوانید و بهتر میفهمید.
در کلانتری چه خبر است؟ قسمت اوّل: واحد گشت - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 21:16
واحد گشت در کلانتری دو وظیفهی اصلی دارد؛ پیشگیری از وقوع جرم و رسیدگی به تماسهای ۱۱۰. در بعضی از کلانتریها گشت پیشگیری و گشت ۱۱۰ جدا هستند و در بعضی از کلانتریها یک اکیپ گشت هر دو وظیفه را بر عهده دارد. وظیفهی گشت پیشگیری، چنانکه از اسمش پیداست، پیشگیری از وقوع جرم مخصوصاً سرقت است و یکی از معم
مگر مرگ* - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 4:23
سال ۹۵ پر بود از خبرهای بد. بیشتر از همه، خبر مرگ آدمها؛ آدمهایی که هرچند نه از نزدیک، ولی میشناختیم و بر زندگیمان بیش و کم اثر گذاشتند و داشتند. این مرگ و میرها که بعضی در همین روزهای آخر سال رخ داد باعث شده عدهای سال ۹۵ را سالی نحس بدانند. من اینجا کاری با سعد و نحس و خرافی بودن یا نبودنشان ن
«صحبت از پیوند سست دو نام، و همآغوشی در اوراق کهنهی یک دفتر نیست» - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 21:37
بهعنوان یک دنبالکنندهی آماتور ادبیات، دربارهی فروغ، گلستان، و رابطهی فروغ و گلستان چیز زیادی برای گفتن ندارم. بیشتر به خاطر اینکه شناخت بسیار کمی هم از فروغ و هم از گلستان دارم. تاکنون چندینبار خواستهام شعرهای فروغ را بخوانم ولی نشده؛ هرچه میخوانم هیچ نمیفهمم. انگار شاعر اصلاً به زبان فارسی
پارادایمستان - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 21:37
«ع» در حال اعزام به خدمت است. امشب زنگ زده بود چیزهایی بپرسد دربارهی خدمت. بحث پذیرش گرفتن شد و گفت که دیگر قصد اپلای ندارد. «ع» یک دایرةالمعارف سیّار اپلای است و پشیمان شدنش به غایت شگفتانگیز. در توضیح تصمیمش گفت که اتفاقات زیادی اخیراً در زندگیاش رخ داده، مثلاً چندشبی است که در خانهی آقای شجر
الّا/حتّی به روزگاران - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 21:37
از آنچه روزگاری مرا سخت میآزرد، جز خاطرهای مبهم و درهم بیش نمانده. زمان -- این پیغمبر معجزهگر در عصر خاتمیت و این جادوگر افسونگر در دوران «قاطعیت علم» -- هنوز التیامبخش زخمهای کهنهی انسان است. انسان همان است که زود انس میگیرد و دیر دل میبُرد؛ آری دیر، امّا عاقبت میبُرد و دلبُریدن همان و ش
«با که باید گفت این حال عجیب؟!» - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 21:37
از سر خیابان ملاصدرا، سوار تاکسی که شدم مسافر جلویی داشت برای راننده حرف میزد. عیبِ نمیدانم کدام قطعهی تاکسی را از صدای موتورش پیدا کرده بود و داشت به راننده میگفت که ببرد قطعه را عوض کند. راننده فقط گوش میکرد. سر ظهر بود و ترافیک شدید. انگار اصلاً حوصلهی نطق مسافر را نداشت. مسافر ولی ولک
آخر شاهنامه - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 21:37
آخر همهی قصّههای عاشقانه تلخ است؛ حتی آنهایی که با عبارت «و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» تمام میشود.
Eppur si muove * - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
«تا تعطیلات عید میلاد مسیح هنوز خیلی راه بود: اما بالاخره یک روز عید میشد زیرا زمین همیشه دور میزد.» چهرهی مرد هنرمند در جوانی، جیمز جویس، ترجمهی منوچهر بدیعی xa0 مهمترین مسئلهی دنیا برای سربازی که تازه دورهی دوماههی آموزشیاش تمام شده این است که کجا بقیهی خدمتش را طی خواهد کرد. از آنهایی که پارتی دا...
مورد عجیب من - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
هیچ مشکل خاصی ندارم. هیچ غم بزرگی هم. دیشب به اندازه خوابیدهام و امروز سرم گرم است. خانوادهام سالمند و دوستانم خوش. میدانم که دوستم دارند. من هم دوستشان دارم. از نظر بدنی سالم هستم، از نظر ذهنی هم. کار خاصی نیست که بخواهم انجام دهم و نتوانم. از طلوع و غروب خورشید لذت میبرم، از چرخیدن باد در برگ درخت...
«چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند» - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
بهجای «چنان» و «چنین» هرچه میخواهید بگذارید؛ همیشه صادق است.
فریاد گنگ جرس - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
هر آنکس که آنقدر «بختیار» باشد که در خردسالی نمیرد، در طول زندگیاش با مرگ دیگران مواجه خواهد شد و همین مواجهه اساس شناخت او از مرگ را پی خواهد ریخت. این موضوعْ مرگ را برای انسانها به یک واقعه تبدیل میکند. هر واقعه زندگی ما را لااقل به دو بخش قسمت میکند؛ قبل از واقعه و بعد از واقعه. نتیجه این میشود ک...
«مرا به نام کوچکم صدا بزن» - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
هیچ از گفتن این مطلب پرهیز ندارم که «مهدی» را دوست دارم؛ «مهدی» به کسر میم را. اگر بنا بود نامی برای خودم انتخاب کنم همین را انتخاب میکردم و از این جهت شکرگزار سلیقهی خوب پدر و مادرم هستم. تازگیها فهمیدهام شیوهی پاسخ دادنم به دیگران بسیار به این موضوع مربوط میشود که مرا چطور صدا میزنند. با اسم کوچکم...
«بضاعت نیاوردم الّا امید» - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
دیگر از موضوع و قالب و مضمون گذشتهام، فقط میخواهم بنویسم، که نمیشود. هروقت قلمبهدست دفترم را برابرم پهن میکنم، نوشتن میشود سختترین کار دنیا. چند کلمه مینویسم، از رویش میخوانم و خط میزنم. دوباره چند کلمهی دیگر ... میخوانم ... خط میزنم. مدتی است این قلم خشک شده و من گاهبهگاه رنجی بیهوده میبرم برای نوش...
بیانیهای دربارهی یک بیانیه - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
اگر قرار باشد روزی بیانیهای صادر و اعلام کنم که امشب شام کلانتری را نمیخورم، به گمانم نیازی نیست در بخشی از این بیانیه گنجانده باشم که «البته شامهای دانشگاه هم تحفهای نبود». البته که شامهای دانشگاه تحفهای نبود و نیست، ولی ترجیح میدهم این مطلب را در سلفسرویس دانشگاه به همکلاسیهایم بگویم، نه در کلانتر...
بهجای مرد شدن - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
یکم. شعور را نمیتوانم تعریف کنم، بیشعوری را هم. امّا بهنظرم میزان همدردی یک نفر با دیگران با میزان شعور او رابطهای مستقیم دارد. xa0 دوم. اوایل کارم در کلانتری، به شدت با افراد همذاتپنداری میکردم. زنی که به علّت اعتیاد شوهرش زندگیاش از هم میپاشید، پیرمردی که دزد به مغازهاش زده بود و در کلانتری میگریس...
آرزو بر جوانان - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
کلاس دوم دبستان که بودم، فاصلهی خانهمان با مدرسه آنقدر بود که لازم شد با سرویس مدرسه رفت و آمد کنم. سرویسْ یک تاکسیِ پیکان بود با رانندهای خوشاخلاق، خوشخنده و سیبیلو به اسم اصغر آقا. در میزان بصیرت او همین بس که بیست سال پیش کلیدی داشت که آن را به یکی از سرنشینان میداد و به بچهای که کلید داشت میگفت ...
قاضی متهم است - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:45
نمیتوانم به دستگاه قضایی کشوری اعتماد کنم، مگر اینکه از آن رفتارهایی در راستای حمایت از مستضعفانِ آن جامعه و علیه مستکبران (بهخصوص هیئت حاکمهی) آن جامعه ببینم. بهنظرم میرسد که دیدن چنین رفتارهایی شرط لازم برای اعتماد کردن به چنان دستگاهی است. روشن است که اگر چنین رفتارهایی مشاهده نشود، لزوماً به دست...

برچسب‌های مرتبط

داستان کاش یک زن نبودم | داستان واقعی کاش یک زن نبودم | داستان کامل کاش یک زن نبودم | ادامه داستان کاش یک زن نبودم | داستان ای کاش یک زن نبودم | هم پیاله ما باش | هم پیاله | تبرئه شدن به انگلیسی | تبرئه عائشه | تبرئه شدن