داستان یک کاش
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:50
دارم داستانی مینویسم. داستانی که در آن مرد داستان، زن داستان را دوست دارد ولی نمیتواند این موضوع را به او بگوید. مرد این داستان همیشه محذوریتهای خودش را دارد، حتی اگر شخصیت یک داستان عاشقانه باشد. نوشتهام که زن داستان هم مرد داستان را دوست دارد. داستان است دیگر ... و من هم نویسندهاش هستم؛ میخواهم مر...
در ستایش خوانش ناواقع انگارانه
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:50
از آن وبلاگنویسهایی که در وبلاگشان خاطرات روزمرهشان را مینویسند، و از آنهایی که بهنحوی اعلام میکنند که دارند واقعیت را میگویند، بهعلاوهی آنهایی که نشانهی روشنی مبنی بر اتکاء متنشان به واقعیت وجود دارد، که بگذریم، به نظرم میآید که نباید وبلاگ را واقعانگارانه خواند. واقعانگاری برای خواندن متون علمی، م...
همپیاله
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:50
پیشنوشت: اگر بددل و بدغذا هستید، یا اگر تازه غذا خوردهاید یا میخواهید بخورید این متن را نخوانید. تماشای غذاخوردن یکی از افسرهای گشت کلانتری حالبههمزنترین رخداد چندسال اخیر زندگیام بوده. وقتی سر سفره مینشیند، همهی موجودات زنده حداکثر فاصلهی ممکن را از او میگیرند. «ملچ مولوچ» حقیر است برای ارجاع به صد...
چوب صدادار خدا
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:50
افسر گشت کلانتری یک تبعهی افغانستانی را گرفته و آورده کلانتری، به جرم تبعهی غیرمجاز بودن. افسر نگهبان از همان ابتدا شروع میکند به تحقیر کردنش. میگوید روی یک پا بایستد و دستانش را بالا بیاورد. به این هم اکتفا نمیکند و میگوید زبانش را هم دربیاورد. خودش بلندبلند میخندد و سربازها را هم وامیدارد که بهش ب...
تبرئه
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 17:02
دارد درِ گوشم میخواند: «مخور غم، مخور غم، نگارا!» گلچهره را دارد میگوید و میگویدش: «مپرس آن نغمهسرا از تو چرا جدا شد» و «مپرس پروانهی تو، بی تو کجا رها شد». چندبار هم تأکید میکند که «مپرس». خلاصه در جریان باشید، اگر گلچهره هنوز دارد غم میخورد یا سؤالات فوقالذکر را میپرسد، تقصیر آقای شجریان نیست.
درس عبرت
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 17:01
حدود دو هفته پیش بود که مرکز ۱۱۰ درگیری بین زن و مردی را اعلام کرد. واحد گشت کلانتری دو طرف را سوار کرد و به کلانتری آورد. زن حدوداً ۲۵ ساله، با یک پسر حدوداً ۲ ساله، آثار زخم روی صورتش بود. مرد حدوداً ۲۵ ساله، با صدای بلند وسط کلانتری داد و بیداد میکرد. شرح ماجرا از زبان زن: این آقا وسط خیابان به م...
از دلخوشیهای یک خرابکار
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:36
همان زمانی که عاطل و باطل گوشهای نشستهام و هیچکاری نمیکنم، میتوانم به خودم یادآوری کنم که دارم مفیدترین کار زندگیام را انجام میدهم.
«سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات»
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 16:06
قبلاً دربارهی یکی از لذّتهای عمیق سربازی نوشته بودم، اینبار میخواهم از لذّتی دیگر سخن بگویم. ماجرا مواجههی بسیاری از مردان است با سربازان؛ ماجرای مهربانی رایگان در دورهای که «هیچکس به غیر ناسزا تو را، هدیهای به رایگان نمیدهد». بارها و بارها و بارها برایم پیش آمده که مردی (گاه پیر، گاه میانسال، و گاه...
سطح دغدغه
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:29
وقتی فهمید فلسفه خواندهام آمد کنار دستم نشست و بیهوا پرسید: «تو به وجود خدا اعتقاد داری؟» سرم را بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم. قیافهاش جدی به نظر میرسید. وقتی تا حد خوبی مطمئن شدم که نمیخواهد دستم بیاندازد گفتم: «آره». هنوز «ه» آره از دهنم خارج نشده بود که بیمعطلی پرسید: «چرا؟» xa0باز نگاهش کردم....
«و هیچ ماهی هرگز هزارویک گره رودخانه را نگشود»
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:29
چنانکه یاد میآورم، اولین بحران ذهنیام در دوران کودکی، بحران «زمان راحتی» بود. یک روز نمیدانم چرا به این فکر افتادم که فعلاً مشغلهام مدرسه رفتن است، بعد دانشگاه و سربازی و بعد هم کار، ازدواج و بچهداری. مسئلهام این بود: کی راحت میشوم؟ در چه زمانی از این زندگی است که دغدغهها تمام میشود؟ بعدها دیدم سهرا...
آخرین سنگر
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:28
پینوشت: اینجا
در انتها کلمه نبود
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:28
غروب شده بود، هنوز کنار برکه نشسته بودیم. جیرجیرک جیرجیر میکرد، قورباغه قورقور، و کلاغ قارقار. تو محو پایین رفتن خورشید بودی و من آن ترانه را زمزمه میکردم که هیچگاه برایت نسرودم.
در حال نگهبانی از بانک
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:28
شبْ تاریک دزدان محل نزدیک بیدارم تا سیاهِ شب برود میترسم نکند صبحْ دگر نرسد نکند فرصت دیدارِ سحر نرسد شمعی کو؟ تا مگر پاره کند رخت عزا بر تن این فاصله را میترسم که بشوید بارانِ هراس از یادم خاطرهها رمزی کو؟ که بگوید باز چشمانت با چشمم پنهانی مردی کو؟ که نترسد زین شب ظلمانی
دلیل پنجم یا «چرا لگد زدن بهتر از رکاب زدن است؟»
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:28
پیشنوشت یک: از طرفی عصر ما عصر تخصصها است؛ عصرِ برای یک خط نظر قابل قبول دادن سالها خاک کتاب خوردن در گوشهی کتابخانه. از طرف دیگر، عصر ما عصر عمومی شدن عرصههای تخصصی است. ما خیلی وقت است از آن دورانی که علوم منحصراً در کتابها و نزد علما بود گذشتهایم. علمای علوم مختلف، حالا بر عهدهی خود میبینند که به...
آنچه سربازی با ما میکند
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:28
از من موضوع پایاننامهام را پرسیدند و هرچه فکر کردم یادم نیامد. همان پایاننامهای که یک سال برای پیدا کردن و تصویب موضوعش سگدو زدم و دو سال برای نوشتنش وقت گذاشتم. آخرش از «س» پرسیدم موضوع پایاننامهام چه بود.