
اگر بخواهم به تجربهای در گذشته برگردم، احتمالاً آن شب عید نوروز ۱۳۹۰ را انتخاب میکنم که در حرم امام علی بودم و حالات عجیبی را تجربه کردم. همین ابتدا این را گفتم که توضیح دهم متوجه شور و اشتیاق بسیار...
ادامه مطلب
ناچار شدهام دفترچهی تلفن گوشی همراهم را جابجا کنم. بعد از مدتها به این لیست بلندبالا نگاه میکنم. به اسم آدمهایی که از ۱۸ سالگی با آنها در ارتباط بودهام. چقدر زیادند! باورش سخت است که در این ۱۳ ...
ادامه مطلب
قبلاً دربارهی یکی از لذّتهای عمیق سربازی نوشته بودم، اینبار میخواهم از لذّتی دیگر سخن بگویم. ماجرا مواجههی بسیاری از مردان است با سربازان؛ ماجرای مهربانی رایگان در دورهای که «هیچکس به غیر ناسزا تو را، هدیهای به رایگان نمیدهد». بارها و بارها و بارها برایم پیش آمده که مردی (گاه پیر، گاه میانسال، و گاه جوان) وقتی لباس سربازی را بر تنم دیده، پیش آمده و باب گفتگوی کوتاهی را آغاز کرده. این گفتگو معمولاً از الگوریتم ثابتی پیروی میکند: ابتدا میپرسد: «سرکار بچهی کجایی؟»، بعد میپرسد: «چندماه خدمتی؟ چقدر مونده؟»، بعد از دوران سربازی خود...
ادامه مطلب